دو چشم آبی سبز پشت عینک بود
واو مثال قشنگ یک عروسک بود
میان آمدگان شهر دلتنگی
بدون هیچ دلیل بیخودی تک بود
وچشم های درشت رنگی اش انگار
قرارگاه دوتا خلیج کوچک بود
و اونسیم ملایمی که می آمد
و روح عاصی من چو بادبادک بود
تمام اهل محل دچار او بودند
و او به قول خودش هنوز کودک بود
هجوم گیسوی تابدار او انگار
کنار قوس شقیقه مثل پیچک بود
شبیه منتظری که خسته از دنیاست
دچار رنج وغم وتعلل وشک بود
دریغ که این زن باستانی شعر
اسیردست پلید یک مترسک بود





