دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند...
سالها پیش دوست وبرادر شاعرم بهروز یاسمی مبادرت به چاپ گزینه اشعار شاعران معاصر کرده بود واز قضا این غزل رو از بنده انتخاب کرده بودند که با حال وهوای آن روزها به شما خواننده عزیز تقدیم می شود
------------------------------------------------------------------------------
ای حافظ شیراز شده مات نگاهت
درگیر غزل گفتنی از چشم سیاهت
چون موج می آیی ودل ازشوق رسیدن
عمری است که چون صخره نشسته سرراهت
فرقی که ندارد به خدا هر شب وهرروز
روزم همه چون جنگل موهای سیاهت
مانند پر کاه شناور شده ام باز
در جذبه نقاشی آن چهره ماهت
رویا و بخار و شبح وهاله به هم ریخت
از هرم نفس های زمستانی آهت
تصویرتوبا دلهره واشک عجین است
تا بوی سفر می رسد از شال و کلاهت
هرگز نرسیدیم به هم گرچه موازی
چون پیرهن خط خطی راه به راهت
حیف است که یک لحظه کسی چشم ببندد
بر خنده پرشیطنت گاه به گاهت
ای کاش که تا ریشه وتا پوست بسوزم
ای کاش که در گستره هرم گناهت
بگذار در اندوه نبود تو بسوزم
بگذار بگویم که خدا پشت وپناهت